خبرگزاری حوزه | در بازار شلوغ سینمای ژانر، گاهی آثاری ظاهر میشوند که بیش از آنکه از جنس اصیلِ قصه و هیجان باشند، شبیه به بازسازیهای بیروح از فرمولهای موفق اما دور از دسترس هستند. «بیلبورد» به کارگردانی سعید دشتی، نمونهای از چنین تلاشی است: فیلمی پرسروصدا و پرادعا که سعی دارد با ایجاد تنشهای مصنوعی و تکانهای قلابی (Cheap Thrills)، مخاطب را به صندلی سالن سینما میخکوب کند. اما این هیاهو، پشت پردهای ندارد جز خلأی عمیق در اصالت روایی و باورپذیری دراماتیک.
مشکل از پایهترین بخش، یعنی فیلمنامه آغاز میشود. پیرنگ (Plot) فیلم به شدت قابل پیشبینی (Predictable) است و از کلیشههای (Clichés) آشنا و تکرارشده در سینمای هیجانانگیز غربی—بدون هیچ بومیسازی خلاقانهای— استفاده میکند. این الگوبرداری سطحی باعث میشود مخاطب، گامبهگام، جلوتر از شخصیتها حرکت کند و هیچ غافلگیری (Plot Twist) یا کشف حقیقت (Revelation) معناداری را تجربه نکند. حادثهی محرک داستان— ربایش دختربچهی شخصیت اصلی— که باید موتور محرکهی یک تریلر روانشناختی (Psychological Thriller) قدرتمند باشد، آنچنان با ضعف زمینهچینی عاطفی (Emotional Setup) و شخصیتپردازی روبروست که هرگز به یک مخاطرهی حیاتی (Stakes) برای مخاطب تبدیل نمیشود. ما دلسوزی عمیقی برای سرنوشت این کودک احساس نمیکنیم، زیرا پیش از وقوع حادثه، هیچ همذاتپنداری (Empathy) واقعی با رابطهی مادر و فرزند شکل نگرفته است.
این ضعف در سطح اجرا نیز تشدید میشود. کارگردانی سعید دشتی، به جای آنکه بر تنش و اضطراب درونی شخصیتها متمرکز شود و لایهای جدید بر متن بیافزاید، صرفاً به حملکنندهای تصویری برای همان داستان بیجان تبدیل شده است. نقشآفرینی بازیگران نیز—حتی با حضور چهرههای نام آشنا—نمیتواند این خلأ را پر کند. شخصیت اناهیتا درگاهی به عنوان مادر داغدیده، فاقد لایههای درونی (Inner Layers) و ریزکاریهای رفتاری (Nuanced Performance) لازم است. بازی او، باورپذیری (Believability) و جوشش عاطفی یک مادر در آستانهی فروپاشی را منتقل نمیکند. در نتیجه، تمام تلاشها و خطرکردنهای بعدی او برای نجات فرزند، به حرکاتی اغراقآمیز و تهی از حس بدل میشوند.
در نهایت، «بیلبورد» به یکی از آفتهای جدی سینمای ژانر ما تبدیل میشود: نقص در تکامل ایده از دوران جنینی. این اثر، از همان مرحلهی ایدهپردازی (Concept)، به جای خلق یک داستان ریشهدار در زیستبوم فرهنگی (Cultural Ecosystem) خود، به دنبال کپیبرداری (Carbon Copy) صرف از الگوهای بیگانه بوده است. مشکل زمانی حاد میشود که این کپی، فاقد ترجمهی فرهنگی (Cultural Translation) و بازآفرینی خلاقانه (Creative Reimagining) است. مخاطب ایرانی، شخصیتها، واکنشها، فضاها و حتی اضطرابهای نمایش داده شده در فیلم را در بافت واقعی زندگی خود نمیبیند و حس نمیکند. این گسست از واقعیت (Disconnect from Reality)، باعث میشود ارتباط عاطفی (Emotional Connection) به کلی برقرار نشود.
«بیلبورد» بیشتر شبیه یک شبیهسازی (Simulation) ناقص از یک تریلر خارجی است تا یک اثر سینمایی اصیل است. اثری که میخواهد با فریاد و حرکتهای سریع، نبودِ یک قلب تپندهی دراماتیک و یک روح فرهنگی آشنا را بپوشاند، اما در این امر ناکام میماند. این فیلم نه تنها تماشاگر را همراه نمیکند، بلکه همچون بیلبوردی تبلیغاتی در بزرگراهی خیالی است که پیامی گمشده و ناخوانا را برای مخاطبی تصور شده، اما هرگز حاضر نبوده، نمایش میدهد.
محمد حسین بنی احمدی










نظر شما